|
♫ ♥ ♪ چـــــــی چــــــی ♪ ♥ ♫
chichi is the best weblog in all worlds
شنبه 8 مرداد 1390 :: نویسنده : کیمیا .
یادتون نره .
محبت و مهربانی آموخته اند . مینویسم به تمنای احساس و دلنوشته هایم را تقدیم می کنم به آنانی که بسیار دوستشان دارم .
نوع مطلب : دلنوشته های من، برچسب ها : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا .
سلام دوستای گلم خوبین ؟؟؟ من ممکنه تا یه مدتی نتونم آپ کنم آخه خودتون می دونین امتحانها داره شروع می شه !! تازه امتحانهای منم نهایی هستن و سوالهاا از استان می یاد و یه خورده مشکله ... به همین دلیل نمی تونم آپ کنم متاسفم .... البته تا یه مدتی ... به دوستای گل خودم قول می دم که به محض اینکه امتحانهام تموم شد یعنی بعداز ظهر 28 اردیبهشت حتما آپ می کنم .... دوستای گلم خواهش می کنم که واسم دعاکنین که اونطور که می خوام امتحانهام رو بدم و با معدلی که می خوام امتحانها رو قبول کنم .... در آخر هم واسه ی همه ی دوستای دعا می کنم که همهمون موفق بشین توی تموم مراحل زندگی ... (( الهی آمین )) راستی اگه کامنتی هم خواستین بزارین بزارین ... پس قربونتون بای تا بعداز ظهر اردیبهش 91 ....
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا .
شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا .
پیشاپیش روز زن و مادر به همه ی مادرا ی مهربون و مخصوصا مامان خودم که عاشقشم تبریک میگم. میگن بهشت زیر پای مادر است .... اگه فرشته ها توی بهشت نباشن پس کجا باشن ... روز همه ی فرشته های زمینی رو تبریک می گم ... مامان جونم واسه ی همه ی کارهایی که واسم کردی ازت ممنونم مامان جونم عاشقتم و دوست دارم قد یه دنیا .... ماچ فرشته ی من و آبجی خداکنه همیشه سالم باشی و شاد و مهربون .. روز مادر و زن مبارک ...... نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا .
آگهی های ترحیم روزنامه را که خواندم با خودم گفتم: چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت و حاجی ... فوت می کنند؟ اما وقتی از قیمت چاپ آگهی های ترحیم مطلع شدم، فهمیدم فقیرا ، همیشه بی سر و صدا می میرند .
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا .
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا .
نشه اخم کنی ب اون دختر بچه ای ک گلی داره تو دستشو میخواد بفروشه بهت
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا .
وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن “عجب انسان فهمیده ای بود” نوع مطلب : برچسب ها : |
درباره وبلاگ ![]() سلام دوستای گلم من کیمیا ♥ امید وارم از وبلاگم خوشتون اومده باشه. من با تبادل لینک موافقم لینکم کنید خبر بهم بدید که با چه اسمی لینکتون کنم. بای ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ _________✿✿ _________✿✿ ________✿✿ مدیر وبلاگ : کیمیا . مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان آمار وبلاگ کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
|